بعضی وقتها فک میکنم یتیمی سخت تره یا بی پدر بودن آخه این دو تا با هم فرق میکنن یتیمی که تکلیفش روشنه یعنی بابات به رحمت ایزدی پیوسته باشه و ننت با زور و بد بختی و سختی بزرگت کرده باشه یا نهایتا" در ت.خ.می ترین حالت یه نا پدری پدرسگ نقش بابات رو بازی کنه همون دایه عزیز تر از نه نه ... اما بی پدری یعنی اینکه ظاهرا پدر داشته باشی اما فقط ظاهرا" ، بد اخلاق گند دماغ که گاها" مشاعیرشو از دست میده و گند میزنه به همه چیز ، فک کن ۶۰ سالت باشه اما مثلا هنوز با بچه های دو سه ساله بازی و لجبازی کنه واقعا نوبره ...یا توی مسافرت ب.رین.ه به اعصاب همه این یعنی بی پدری.
امان از دست دخترایی که یهو میان تو زندگی و بعد یهو تر از زندگیت میرن بیرون . بعضی هاشون خیلی ارزشمندن ..
چند روزیه تو دانشگاه گیج میزنم همش دنبال شکار صحنه مورد نظرم .درس مرس چیه ؟ همش دنبال ص.ی.نه های خوش فرمم واسه دید زدن و احیانا" ارضای نیازهای نهفته که گاها" سر بلند میکنن و انسان رو به سمت پیشرفت و بقای نسل سوق میده ، قبول دارم کار زشتیه و خیلی بد اما یه نگاه که حلاله ، مال ما حرفیه و دید زدنِ به عمل نمیرسه ، بعضی وقتها مثل امروز دید زدن ص.ی.نه های یه دختر دماغ عمل کرده خفن کلی حال میده . حتی بیشتر از ۲۰ گرفتن یه درس سه واحدی ...
خیلی وقتها به خودکشی فک میکنم دلایل زیادی واسه فک کردن بهش دارم اما واسه انجام دادنش هنوز به اتفاق نظر با خودم نرسیدم میدونی دلیلی نمیبینم که بخوام به سختی و با اکرا زندگی کنم احساس میکنم واسه سختی کشیدن ساخته نشدیم اما تنها حالی که بمون دست میده همون حس و حال سختی و بد بختیه این یعنی پارادوکس .
میخوام امشب بیشتر به خود کشی فک کنم البته اگه سر جام و تو رختخواب قبل از فکریدن چشام سر نخوره . ساعت یه ربع به یک بامداد.
استاد مسخره شروع کرد از رو تصویر بی کیفیت و غیر اچ دی پروژکتور رو خونی کردن و همونا رو عینا توضیح دادن! و چنان میمیک صورتش رو تغییر میداد فک میکردی مثلا داره فیزیک اتمی میشکافه! و با یه نگاه عاقل اندر سفیه به ما خیره میشد و میگفت فهمیدین دیگه ؟ ما هم مثل بز ماده سر تکون میدادیم حالا فهمیدن و نفهمیدن هیچی آخه مردک تو یعنی استاد این مملکتی نباید از خودت یه چیزی در وکنی؟ باید همش رو خونی کنی .. توهم ورم داشت که منم میتونم استاد باشم توانایی های زیادی تو خودم میبینم جون شما راس میگم.
وقتی رفتم دانشگاه و کاغذ و برگه هام تو کلاسور بود احساس کردم یه وصله ناجور واسه دانشگاهم ، یجوری متفاوت از همه کسانی که کیفای چرم و برزنتی چندین هزار تومنی دارن و رو دوششونه یجورایی هم خودم احساس آویزون بودن کردم نمیدونم این حس ربطی به کیف داشت یا به وجودم یا هیچی و فقط یه احساس تخیلی بوده ، گفتم خوب ما هم میریم یه کیف میخریم شاید از این حال خارج شدیم و احساس آدم بودن کردیم .. رفتم و یه کیف برزنتی خریدم و الان هم به یاد کودکی کلی ذوق کردم یه جورایی یاد دوران دبستان افتادم انگار نه انگار که نره خری هستم واسه خودم ،احساس میکنم الان خیلی خرخونم ، احساس خر خون بودن بهم دست داده بیشتر از اون از این کیف میکنم که فردا وصله ناجور نیسم.

ع ن : کیف مذکور که باعث ایجاد توهمات جدی نویسنده شده است.
وقتی تو تاکسی نشستی و ساسی مانکن هم داره واست میخونه تو هم تو حال و هوای تخیلی خودت هستی و همش به این فک میکنی چطور میشه خودتو از این همه دردسری که ریخته سرت خلاص کنی میبینی یه خانم از عقب ماشین جلویی ،روسری فیروزه ای که حالا شده فیتیش تو رو میزنه عقب بعد به خودت میگی راننده لعنتی گازش بده تا برسی و یه دید حسابی بزنی بعد احساس میکنی چیزی داره سر بلند میکنه و تو هم میگی به راننده دِ یالا .. و موقعی که ماشین جلویی وامیسه احساسی به وسعت انزلال زود رس بهت دست میده چشات میشه چهار تا، و چنان با قدرت تلسکوپی نگاه میکنی و بعد یه پیرزن هفتاد و اندی ساله چین و چروک داره متلاشی شده میبینی اونوقت میگی تف به این ساسی مانکن...
و احساس میکنی چیزی برای سر بلند کردن نداری.
خوب این اولین پست این وبلاگه نمیدونم چی شد یه چند روزیه که با خودم کلنجار میرم بیام و به اصطلاج وبلاگ نویس بشم یا نه ؟ خوب از شناختی که از خودم داشتم و میدونسنم حوصله اینکه هر روزبیام و بنویسم رو ندارم بیخیال میشدم ولی الان میخوام بنویسم حتی اگه کم چون فک میکنم لازمه بنویسم ...
